می شود به رفتن فکر کرد؟ فکر می کنم و دنبال اش هستم. تنها چیزی که متزلزل ام می کند این است که نبودن ام زندگی را برای کسی سخت کند. خوب که نگاه می کنم می بینم نیست آن قدرها. همان طور که من بی آنها می توانم، آنها هم می توانند. در فکر یک روش ام فقط؛ آرام و بی درد و قطعی و تمام.
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
نمی شود. هر چه می کنم سر نقطه ی اولم یا حتی جایی بدتر. شده ام تخته پاره ای اسیر امواج که هی فرو می رود. دست و پا زدنم فرو رفتن بیشتر است. با نابودی نه هم مرز که هم آغوشم. نمی توانم شرح بدهم. زبانم از گفتن اش کوتاه است. فقط همین قدر بگویم که پا روی باریکه مویی گذاشتم و طمع خام داشتم که درست می شود و از این گذرگاه بلا می گذرم. نگذاشتم. ماندم روی همان باریکه مو.
دلم از عشق گفتن می خواست. اما آدم بی عرضه عیالوار ناتوان و در میانسالی را چه به عشق؟ باید سر گذاشت و مرد که هیچ راه رهایی نیست.
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده